گل پسر من علي گل پسر من علي ، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 10 روز سن داره
محمد سبحان گلممحمد سبحان گلم، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 10 روز سن داره
مجتبی جانممجتبی جانم، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 10 روز سن داره

♥♥♥خود عشق♥♥♥

نخودچي

ديشب برا پسرم شيريني نخودچي درست كردم . خيلي شكننده شده بود . با اندك حركتي ميشكست . به بهار جون گفتم ، تا برام رفع ايراد كنه . براي تزيين ترافل رنگي ريختم تا پسرم بيشتر خوشش بياد ...
7 اسفند 1391

شیرینی پاپایا

دیشب برای پسرم علی جان یه شیرینی خوشمزه و به قول علی ناز درست کردم ببینید برام نظز بزارید لطفا (من نه خودم شیرینی پز هستم نه اجدادم . فقط از استاد ارجمند اینترنت (بهار سایت)بهار عزیزم آموزش خوب میده لینکش هست حتما سر بزنید) ...
7 اسفند 1391

شيريني عصايي

ديروز بعد از ظهر برا پسرم شيريني درست كردم ... جاتون خالي خوشمزه شد ... ماجراي شيريني درست كردن : اولش كه داشتم درست ميكردم خميرو رنگ كردم علي گفت:  مامان هيندونه درست نكن ( آخه مثل شيريني هندوانه بود كه چند روز پيش درست كردم ) .. اينقدر عجله داشت .... از اول نشسته بود كنارم به اون هم كمي خمير دادم برا خودش بازي كنه ... وقتي هم گذاشتم تو فر ... لامپشو روشن كرده بود برا خودش نگاه ميكرد ... وقتي هم درست شد بهم گفت : مامان ممنونم داشتم از فر در مي اوردم كه علي سوره حمد را مي خواند بهش گفتم چي ميخوني مامان ؟ گفت مامان دارم قرآن ميخونم دستت نسوزه ... ...
7 اسفند 1391

دعوت به مسابقه

امروز داشتم نظراتمو چک میکردم که آخرین نظر را مامان نیکان جان به من داده بودن .... که منو به مسابقه دعوت کردن . اول که ازشون خیلی ممنونم که دعوتم کردن موضوع:هدف از درست کردن وبلاگ برای کوچولوهامون   قانون مسابقه:دعوت از سه دوست عزیز دیگه بعدش هم دلایل من برای بازکردن وبلاگ برا پسرم : چون عاشق دنیای مجازی هستم ... ثبت لحظه های زندگی پسرم .... برای همیشه بمونه دوستای عزیزی که دعوت میکنم: 1- زهرا خانوم 2- ملودی زیبا 3- میکی جونم(نقطه) ...
25 بهمن 1391

جدا شدن از همکارم

این هفته در محل کارم تغییراتی داشتیم . همکارم که بیشتر اوقات با هم بودیم پستشان را عوض کردند و به بخش دیگری رفتند . جایشان خیلی خالیه . اما یه متن قشنگ  :   شاگردی از استادش پرسید: عشق چست ؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش كه نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی... شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه آوردی ؟ با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیداكردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم. استاد گفت: عشق یعنی همین...! شاگرد پرسید: پس...
16 بهمن 1391

الو بیلو

ديشب علي كوچولو هوس آلبالو كرده بود .همش ميگفت مامان برام آلوبيلو بخر . بعدش گفت اسكيت پام كن بازي كنم . بعدازظهر خيلي خوابيده بود . خوابش نمي برد . ...
17 دی 1391